![]() |
![]() |
|
| حرف هایت بوی عرفان می دهد ،،،،، بودنت هی بوی باران می دهد |
|
تو به قصد سوختن گرم کن جان مرا و نوازش کن ،تو سراپایم را وبه اندازه ی آمالم دست تنهای مرا به دو دستت و نگاهت را به تمنای نگاهم بسپار و زمانی که دورم از گرمی تو شعله شو ،آتش شو،همه دنیای مرا تو بسوزان و به حد مردن گرم کن ،روز و شب های مرا و نوازش کن تو به اندازه هر تار مویم شب یلدای تن سرد مرا پیوست ۱ . خدایا دوست بدار آن هایی را که دوستمان دارند و نمی دانیم ،و سلامت بدار آن هایی را که دوستشان داریم و نمی دانند . پیوست ۲ . دوستدار همگی شما باران . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 5:0 قبل از ظهر توسط بـاران |
|
|
دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل کنم... به فاصله ها فکر نميکنم ...... ميدوني چرا؟؟
آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام کنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟ آره!خودت ميدوني....ميدوني که هميشه با مني....ميدوني که تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه که هميشه با مني...براي همينه که حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه که ميتونم دوريت رو تحمل کنم... آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميکنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل کنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميکشم....دستامو که بو ميکنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو.... اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديکتر از هميشه حس ميکنم.... اونوقت ديگه تنها نيستم .
پیوست ۱. این وبلاگ قراره سالی یه بار به روز بشه ، پس اگه زنده بودم و خدا خواست تا اردیبهشتی دیگر بدرود . پیوست ۲ . دوستدار همگی شما باران . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 5:44 بعد از ظهر توسط بـاران |
|
|
تا رفيع ترين قله خورشيد تا سپيد ترين جاده ي اميد تا عميق ترين لحظه هاي نيايش آنجا كه ديوارها فاصله نيندازند و كوچه ها نشان از غربت در دل نداشته باشند آنجا كه آسمانش آبي ست شب هايش مهتابي ست و عشق بيداري ست آنجا كه دوستي ابدي ست و زندگي پر ز معني ست جايي كه در آن روي گلبرگ سرخ گونه دلم جاي پاي باران خالي ست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط بـاران |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط بـاران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
وقتی می بارد
سنگینی بار نگاهش را بر صورتم حس می کنم. قطرات عشق روی گونه ام می ریزد رد پـای بـاران بـر چهـره ام نـشستـه... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 اردیبهشت 1388 |
|
RSS
|